رضا قليخان هدايت

1032

مجمع الفصحاء ( فارسي )

محالست سعدى كه راه صفا * توان رفت جز بر پى مصطفى ايضا فى الموعظه شنيدم كه در وقت نزع روان * به هرمز چنين گفت نوشيروان كه خاطر نگه‌دار درويش باش * نه در بند آسايش خويش باش نياسايد اندر ديار تو كس * چو آسايش خويش خواهى و بس رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت خرابى كند خصم شمشيرزن * نه‌چندان كه دود دل پيرزن رياست به دست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر خداست چو مشرف دو دست از امانت بداشت * ببايد بر آن مشرفى برگماشت چو نرمى كنى خصم گردد دلير * و گر خشم گيرى شوند از تو سير درشتى و نرمى بهم در بهست * چو رگ‌زن كه فصاد و مرهم نه است نيامد كسى در جهان كو بماند * جز آن‌كس كزو نام نيكو بماند چو خشم آيدت بر گناه كسى * تأمل كنش در عقوبت بسى دو كس را كه باهم بود جان و هوش * حكايت كنانند و لبها خموش چو ديده به ديدار كردى دلير * نگردى چو مستسقى از دجله سير بسا نام نيكوى پنجاه سال * كه يك نام زشتش كند پايمال سپاهى كه خوش‌دل نباشد ز شاه * ندارد حدود ولايت نگاه فى الحكمة و النصحية شنيدم كه جمشيد فرخ سرشت * به سرچشمه‌يى بر به سنگى نوشت بدين چشمه چون ما بسى دم زدند * برفتند چون چشم برهم زدند نخواهى كه باشد دلت دردمند * دل دردمندان برآور ز بند همين پنج بيتم خوش آمد به گوش * كه در مجلسى مىسرودند دوش مرا راحت از زندگى دوش بود * كه آن ماه‌رويم در آغوش بود